از مقطع دبیرستان کم کم به این نتیجه رسیدم که نوشتن جزوه از روی معلم کار درستی نیست به خصوص که می دیدم حتی سرفه های معلم هم یادداشت می شود! . در مقطع پیش دانشگاهی زمانی معلم فیزیکم در نهایت اعتراض به من گفت که “بردار بنویس – نمی خوام مرضت به دیگران هم سرایت بکنه”

وقتی تازه وارد دانشگاه شده بودم . خودم را انسانی کاملا متفاوت و برتر از دیگران می دیدم و پیشروی و حیات علم را بدون وجود خودم غیر ممکن! هیچگاه سر کلاس ها جزوه نمی نوشتم و در بسیاری از کلاس ها هم تا حد امکان حاضر نمی شدم . برایم نوشتن جزوه در عصر فراوانیِ اطلاعات آنهم زمانی که نمی دانستیم چه چیزی را داریم می نویسیم کاری احمقانه و منزجر کننده به نظر می رسید.

نه تنها جزوه نویسی را قبول نداشتم بلکه کتاب منبع را هم زیر سوال می بردم! سر کلاس ریاضی عمومی ۱ که بودیم استاد میخواست مسئله ای از کتاب را اثبات کند . اما من قبل از این که شروع به کار کند به او گفتم چیزی که میخواهید اثبات کنید من برایش مثال نقض دارم! و او گفت که حالا اجازه بده این را بنویسیم بعد! که وقتی به او گفتم در چند ثانیه این را نقض میکنم گچ را تحویلم داد و منتظر شد. بلافاصله نموداری کشیدم و گفتم همانطور که در این قسمت از نمودار می بینید معادله ای که نوشتید نقض می شود! که او اشاره ای به من کرد که بازه ای را که کنار مسئله نوشته است ببینم! که سر جایم برگشتم و تا آخر آن جلسه صحبت نکردم.

به قول همان معلم ریاضی ام (حبیب امیری) خودم را به نوعی محور و مرکزیت عالم تصور می کردم ؛

در درس معارف که بحث درمورد معاد بود به استاد گفتم که آن چه گناهی است که انسان با انجام آن سزاوار جهنم ابدی باشد! این عدالت نیست. که با پاسخ کوتاه و بی توجهی استاد روبرو شدم و در کلاس را کوفتم تا امروز با یاد و تصور آن صحنه بدانم که چه قدر احمق بودم.یاغی گری من تمامی نداشت ، در سر کلاس فیزیک ۱ با استاد بحث کردم و به او گفتم که خیر! این وزن نیست که از روی جرم تعریف می شود ، بلکه این جرم است که از روی وزن تعریف می شود تا اینکه با اعتراض بچه ها دیگر ادامه ندادم.

البته معلم فیزیکمان به اندازه دو بزرگوار دیگر صبور نبود و در امتحان پایانی با وجود اینکه گفته بود از سوالات میان ترم هم سوال می دهد تا جای جبران امتحانی را که گند زده بودیم داشته باشیم اما به وعده اش عمل نکرد تا سر امتحان سورپرایز بشیم و آن درس را بیفتم . و البته دو تا از بچه ها توانستند با مذاکره از این قضیه در بروند . اما مذاکره من همانطور که می توان حدس زد جواب نداد تا یادم باشد که میخواستم علومی را در چند ثانیه و با الفبای دبیرستانی زیر سوال ببرم که دهه ها و صده ها رویشان کار شده بود. و با استادی لاف بلاغت زدم که تاریخ ورودش به داشنگاه همزمان با تولدم بود.

من الفبای ریاضی و فیزیک را میدانستم اما الفبای شاگردی را که نخستین گامش سکوت و تسلیم محض بود فرا نگرفته بودم و طبیعی است که تاوانش را هم باید پرداخت می کردم.