مخاطب این نوشته ام خاص است . اما بی شک می تواند برای برخی مخاطبانی که زخم خورده اند مورد استفاده قرار بگیرد.

دوست عزیز ،

در این چند سال که از دوستیمان می گذرد تکه های هایی از زخم بزرگی را که خورده ای به صورت تکه تکه خواسته یا ناخواسته فاش کردی تا پازل قسمت تیره زندگیت برایم تکمیل تر شود. اکنون با Flashback زدن به گذشته برخی رفتارها و سکوتهای گذشته ات با معنی تر شده . قضاوت های احتمالی ما بهتر شده . اما بیش تر شده! نمی دانم هدف این خود افشاگری چه بوده ؛

شاید می خواستی دوستی را از به بیراهه رفتن نگاه داری و آینه عبرتش باشی ، امیدوارم من عبرت گرفته باشم و آن یکی دوست عزیزمان هم درس گرفته باشد.

شاید هم میخواستی بگویی که نقشت در بیشتر کاستیهایت ، نقش قربانی بوده تا نقش مسئول . به هر حال اگرچه طبق جملات قصار بسیاری که امروزه زیاد در اینترنت می بینیم باید مسئولیت پذیر باشیم اما نمی شود این حقیقت تلخ را نادیده گرفت که ما مسئول هر چیزی که بر سرمان آمده هم نیستیم و باید سهمی هم برای روی تلخ زندگی و تراژدی آن قائل باشیم .

و شاید می خواستی صرفا درد دل کنی تا آرام تر شوی و امیدوارم اگر هدفت این بود نا امید نشده باشی به هر حال باور شخصی من این است که انسان ها توانایی زیادی در فهمیدن دردهای همدیگر ندارند چون سرنوشت هر انسانی قصه ایست که اگرچه میتواند به صورت تصادفی شبیه باشد اما در جزئیات کاملا متفاوت هست و ما اگر خیلی هنر کنیم می توانیم کتاب زندگی خودمان را بخوانیم.

به عنوان دوست تلاشم این است که در این مطلب چیزی را ظرف چند دقیقه به تو بگویم که ظرف چندین سال آموخته ام. همانطور که تو به من آموختی . پس خوب

دقت کن که چه می گویم چون این حرفها را جای دیگری نمیخوانی یا به تو نخواهند گفت.

فرض کن من و تو کسی را می شناسیم که معلول هست و تمایل دارد با ما دوست باشد و من و تو و آن یکی دوستمان هر بار که بیرون میرویم او را هم با خودمان ببریم.

آیا حاضریم همیشه این کار را برای اون انجام دهیم ؟ با او به پیاده روی برویم ؟ با او به کوه برویم ؟ و.. آیا او فرصت این را پیدا می کند که با ما دوست صمیمی شود و از این طریق نشاطش را حفظ کند و خودش را از انزوا نجات دهد ؟

حقیقت این است که چنین دوستی ای نیازمند تحمل دردسر و فداکاری ای است که هر کسی تاب آن را ندارد. و بدان کسانی که تاب میاورند و دم نمی زنند عاشق هستند. و اگر خیلی رویایی نباشیم گاهی عاشق ها هم خسته می شوند. این فرد محکوم است که منزوی باشد مگر اینکه خودش کاری برای خودش انجام دهد.

اغراق نیست اگر بگویم در خانواده ها هم اعضایی که کم درد تر هستند بیش تر دوست داشته می شوند. به همین خاطرم هست که افراد بسیاری دعا می کنند بر خلاف آنچه که گفته می شود پیر نشوند یا اگر قرار است طول عمرشان زیاد شود به قول روحانیون طول عمر با عزت پیدا کنند. و برخی مریض های سرطانی شیمی درمانی نمی کنند به این دلیل ساده که نمی خواهند آخرین تصویر خانواده اشان از آنها یک آدم از توان افتاده و پر زحمتی باشد که پس از مرگش نفس راحتی کشیده اند.

این را گفتم که بگویم بعضی زخم های روحی هم به قدری بزرگ هستند که می توان صاحبانشان رو نوعی معلول به حساب آورد.

حسن این نوع معلولیت در این است که میتوان در بیشتر موارد تا حدود زیادی این معلولیت را مخفی کرد. اری درست است نباید از این که دردی پنهان یا غیر قایل بیان هست ناراحت باشیم . بر خلاف چیزی که گفته می شود انسان ها درواقع نه به هم نوعان دردمندشان بلکه به گونه های درد نکشیده اشان بیشتر توجه می کنند و بیشتر جذب آنها می شوند. با بالا زدن آستین شلوار و نشان دادن پاهای مصنوعی که در زیر داریم خودمان را از همراهی دوستانمان محروم میکنیم و در چرخه ای باطل می افتیم که قوای جسمی و روحی ما را روز به روز ضعیف تر میکند.

و شاید آن جمله معروف در اینجا مصداق پیدا کند که می گوید :

Fake It Till You Make It

یا آن سخن قصاری از نهج البلاغه با این مضمون که : کمتر کسی است که خود را شبیه قومی سازد و یکی از آنها نشود.

منظور من در اینجا از پنهان نگاه داشتن ، درد دل نکردن نیست ، بلکه این است که کنشی با دیگران را که قرار است بعدها به زخم های قدیمی و بی ارتباط ربط دهیم بروز ندهیم . این کنش ها برای گونه انسان که حداکثر یکبار و آنهم یک زندگی (خودش)  را زندگی میکند قابل فهم نبوده و برای توهم سودمند نیست و چه بسا موجب چرک زخمت شود.

افراد کاری ندارند که چرا معلول شدی ، تصادف کردی یا مادر زادی بود، واکسن اطفالت را نزدند یا خودت را از پشت بام انداختی ،در حساب کتابهایشان اینها را حساب نمی کنند. که اگر اینگونه نبود تو می دیدی که بیش تر معشوقه ها سیاه سوخته بودند و مردم بجای دیدن مسابقات المپیک ، مسابقات پار المپیک را به تماشا می نشستند و مدالهای آن را می شمردند.

 


پی نوشت ۱ : زندگی با همه تلخی هایش ، شیرنی های غیر قابل انکاری هم دارد که ذهن شفاف آنها را بهتر می بیند و از آنها بیش تر لذت مبرد و عدم درمان و خودکشی هم بهترین نوع برخوردحتی با بیماری های ظاهرا لاعلاج نیستند

پی نوشت ۲ : شاید این نوشته را چند روز بعد جذف کنم.